|
هرگز نشده بود همه آدمهای یک برهه از زندگیم را در لباس امروز ببینم.انگار که همه را از تونل زمان عبور داده باشی.بزرگ شده.ازدواج کرده و حتی گاها با بچه. و ۴ شنبه این اتفاق افتاد.همه بچه های دانشکده حقوق بعد از گذشت بیش از ۴ سال از فارغ التحصیلی اومده بودند که یا شاید بعد از این همه مدت جشن فارغ التحصیلی بگیرند و یا تجدید دیداری بشه.بعضی که البته کم لطفی کرده بودند و نیومده بودند.بعضی از بد حادثه در دسترس نبودند. بعضی خیلی تغییر کرده بودند تا جایی که به سختی یادت میومد که هستند و قیافه دوره دانشجویی شون رو با حال تطبیق میدادی.و بعضی عین همان زمانها بودند.انگار نه انگار که این وسط حد فاصلی بوده. بعضی هم با هم ازدواج کرده بودند و ذوق میکردیم که هم داماد رو میشناسیم و هم عروس را! و چیزی که همه درش مشترک بودند حس خوب شادی زایدالوصفی بود که از دیدن هم داشتیم و انگار نه که شوهرمان و یا زنمان الان بغلمان نشسته.میشدیم همان فرد ۵ سال پیش.با همان اخلاق و شوخی ها و خنده ها. و عکس یادبود با لباس های فارغ التحصیلی گرفتیم تا فارغ التصیل نشده دار فانی را وداع نگوییم!!! خلاصه زهرا جون واقعا دستت درد نکند.شبی بسیار خوش بود که هنوز از زمزمه خاطراتش لذت میبریم. به قول وحید عابدینی هم دم بچه های دانشکده حقوق گرم! و البته علوم سیاسی
+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 6:56 قبل از ظهر توسط سپیده |
اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه..... + نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 6:44 قبل از ظهر توسط سپیده |
|