|
روزهایم پر تر از قبل میشوند و من خالی تر از قبل.هم چیز در سطح زندگی جریان دارد.خروشان خروشان.اما دریغ از لحظه ای که دل بلرزد.آن هم به بهانه ای غیر از اندوه. + نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 2:1 بعد از ظهر توسط سپیده |
نمیدونم چرا سرم خلوت نمی شه.هر روز از صیح تا شب بین اداره و خونه و کلاس زبان و دانشگاه سرگردونم آخرش هم از هیچ کدوم از کارهام هم راضی نیستم. ۱.نمایشگاه کتاب امسال رو با یکی از دوستام رفتم.نمیدونم شاید حس انجام وظیفه بود وگرنه انقدر خسته بودم که اصلا حال راه رفتن نداشتم.خیلی خیلی هم همه جا شلوغ بود.منم فقط اونایی که خلوت بودند رو نگاه کردم که طبیعتا اون چند تا انتشارات فیوریت جزوشون نبود.ولی خوب باز هم از اونجایی که من کتاب ببینم حتما خرید میکنم یه چند تا کتابی گرفتم ولی در مجموع خیلی راضی کننده نبود. ۲.روز معلم بچه های کلاسم بهم یه عطر دادند.نوشتم که یادم بماند که چقدر خوشحال شدم .نه تنها از اینکه خیلی خوشبو بود و بچه ها این لطف رو به من داشتند بات آلسو من همه عطر هام رو در ماجرای یک دزدی از دست داده بودم و فقط یه عطر بعدش خریده بودم.حالا شد ۲ تا!! ۳. الان چیزی یادم نمیاد دیگه . + نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 6:46 قبل از ظهر توسط سپیده |
نمیدونم چرا این مدت این قدر بی حوصله ام.اصلا حس نوشتن ندارم.بر عکس همه ی بهار ها کسلی و خواب آلودگی بهاری روم اثر گذاشته. دلم میخواد یه مدت سرم خلوت باشه.نه خیلی حس کلاس زبان رو دارم نه تیچینگ ! نه اداره! خموده ای خسته که منم! پینوشت:یک ورک شاپ خوب رفتیم.آزاده جان ممنون که بودی.بیشتر از ورک شاپ از بودن در کنار تو لذت بردم عزیز. تنها کار بیهوده ای که این مدت بی وقفه انجام میدادم گشت و گذار در فیس بوک بود و سرچینگ برای اپلای! راستی چه خنده دار میشن کلمات انگلیسی که به فارسی نوشته می شوند!بای! + نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 1:51 بعد از ظهر توسط سپیده |
|