|
دلشوره دارم.دلشوره که نه.یه جور هیجان.نمیدونم چه حسی میشه گفت.خوشحال از روزهای پیش رو و دلهره از روبرو شدن با حرم.شاید مسخره به نظر برسد.اما پرم از حرف و حدیث و گله و شکایت و خواهش و التماس.کدام را بگویم که کفر نعمت نباشد؟اگر شکایت هم نکنم دلم میترکد.آخه جواب دعاهایم را دفعه پیش بد جور داد.خیلی بد.نگذاشت پایم به تهران برسد حتی.میگویند حکمت اما من که هنوز نمیتونم بپذیرم. دلم اما از امید هم خالی نیست .یاد دفعه قبلترش میفتم و خبر خوبی که فکر میکردم همان موقع بر آورده شدن آرزویم است(اگرچه که آرزویم واهی بود !اما به هر حال مشکل از من دعا کننده بود نه برآورده کننده!) اما الان نمیدانم چه موضعی بگیرم.با گردن کج و چشم اشک آلود یا بغض فرو خفته و فریاد بر لب؟ هنوز نمدانم.نمیخواهم هم که فکر کنم.فقط به دوست عزیز عزیزم (ییری به فتح یا) فکر میکنم و نی نی توراهش
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387 12:14 بعد از ظهر توسط سپیده |
|