|
امروز باز هم کیلومتر ها فاصله داریم.تو هم برای خودت سفر های استانی میروی ها.اما من یاد دوران سفر تو در ۲و۳ سال پیش افتاده ام.چندین و چند صفحه نامه نوشتیم برای سفر یک هفته ای هندت و چه عاشقانه هایی هر کدام سفر نامه و دلتنگی نامه های طوماری دارند که عاشقانه هایی آرامند. اما حال ..... با این سفر های مداوم و تنهایی های پشت سر هم ،هیچ اثری از نامه های عاشقانه در این میان نیست.جایش را تلفن گرفته و شرح حال دهی و ابراز دلتنگی. میدانی حس میکنم شکل رابطه آرام آرام عوض شد و قالب گرفت واینها نیز نشانه هایش است.شور جوانی جایش را به علاقه ودوست داشتنی آرام داده که اصلا کم از اولی ندارد.چرا که جای خالیت در خانه واقعا غیر قابل تحمل میشود و من را به فرار ازآنجا و پناه بردن به خانه مامان وادار میکند. اما میدانی،دلم برای عاشقانه هایمان تنگ شده! + نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387 6:2 قبل از ظهر توسط سپیده |
هاه هاه!مدتها توان نوشتن را در خودم نمیدیدم.حتی نوشتن از باران های هیجان انگیز پاییزی که دلم را میکشاند به بوی جنگلهای گیلان ، حتی از اینکه باز هم سر کلاس درس میروم و این بار در آن سوی میز نشسته ام و ۳۰ جفت چشم که به من خیره اند تا برایشان از حقوق بگویم و عدالت و استاد که منم!
و اینک بهانه ای جالبتر از همه اینها! من نقابم برداشته شد.اگرچه همیشه یک روز فکر میکردم باید این اتفاق بیفتد.ولی وقتی اتفاق افتاد حس خاصی بهم دست داد.فاصله من از دنیای مجازی تا دنیای حقیقی از بین رفت و منم اینک ! بار دیگر پستها را با این دید که شمایید خواندم و چه جالب بود که رد کردن مهره های آشنا در یک نخ به نظم دشوار مینمود.جالب بود اینکه بدون هیچ گونه رفرنس هم میشود انسانها را شناخت (اگر کمی آشنا باشی)همان گونه که من غزال را از بین صد هزار غزال یافتم بدون اینکه کلامی از دانشگاه و حقوق بگوید. انگار که گاهی لحن کلام از پشت این صفحه شیشه ای منتقل میشود. همکار عزیز یه این صفحه خوش آمدید. مطمئن باشید که میدانم در یک ویترین شیشه ای نوشته هایم را گذاشته ام و باکیم نیست.اگر چه گاها از این باب به فکر میروم.اما در اینجا باز است به روی همه دوستانی که اینجا را قابل بدانند. + نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387 11:45 قبل از ظهر توسط سپیده |
|