|
داره کم کم ۳ سال میشه.۳ سال....خیلی طولانیه.دلم خیلی تنگ شده.نمی تونم بگم عادت کردم ولی گریه های مدام هیستریکی کمتر به سراغم میاد.وقتی آرومم یاد فلسفه های زندگی همینه و مرگ مهمونیه که در خونه همه رو میزنه میفتم.و امان از لحظاتی که لج میکنم و کوچیک میشم و فقط بابام رو میخوام.انگار نه که بزرگ شدم و خودم مثلا خانوم خونه ام و درسی خوندم و بقیه چیزا.دل آدم که اینا حالیش نمیشه. میشه؟ فقط اینکه خیلی به یادشم.خوش به حالش که یه انسان بود. بزرگ بود.خیلی بزرگ دلم برای صداش یه ذره شده.صدایی که بوی بهار میدهد. پینوشت:مسخره است که امسال هم درست بعد از ۳ سال دقیقا همون روزی میخوام قطار لعنتی رو سوار شم که ۳ سال پیش.همون روزی که برای آخرین بار بوسیدمش. و تا دم در بدرقه کرد ودست تکون دادیم.خداحافظ بابا
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387 9:40 قبل از ظهر توسط سپیده |
|