تبليغاتX
DaisypathNext Anniversary Ticker سپیدۀ دیگر

سپیدۀ دیگر

چند روز کامل بیخیالی!

۱.هوای خنک شمال با بوی شالیزار های سبز سبز.دلم لک زده بود برای لاهیجان و بام سبزش و پیاده روی کنار استخر.این چند روز حسابی دلی از عزا در آوردم. جای همه دوستان خالی!

۲.قبلش هم عروسی دوست عزیز قدیمی که رفتاراش یک ذره هم تو لباس عروسی عوض نشده بود.آخه مگه عروس به این شیطونی هم باز پیدا میشه؟

۳.خسرو شکیبایی؟باورم نمیشه.دوره نوجوانیمون پر شده بود از خانه همیشه سبزشان.ما که عاشقی ها و زندگی مشترکمان از زندگی عاشقانه او و عاطفه الگو برداری شده بود.اینکه یاد گرفتیم هنگام دعوا چه معنی داره کسی حرف نزنه!

۴.چه حس خوبی داشتم امروز صبح.همینجوری!

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 9:15 قبل از ظهر توسط سپیده |


ویززززززززززز صدای ممتد فن کوئل اعصابم رو داره به هم میریزه.عروسی دوست صمیمی قدیمیمه.تارا!توی لباس عروس چه جوری میشی؟نمیتونم تصور کنم یه عروس عشقولانه رو که تو باشی.

ویزززززززززززززززز ممتد فن کوئل!سرم یه کم سنگینه.آدمها توی سرم رژه میرن.چه شکلی میشه از شر بغضهای در گلو خلاص شد؟بغضهایی که حتی از خودت رودربایستی داری نشان داده شوند.رو دربایستی یا خجالت یا هر اسم دیگه ای که رویشان بگذاریم. دلم برای سپیده کوچک بی قید دیوانه تنگ شده.برای لحظات فراموشی این دنیا و فراغت خاطر.دلم برای....لعنت به دل!

ویزززززز       پست آشفته نوشتن هنر نمیخواهد.نه؟من که نگفتم برای چه مینویسم.برای سرریز شدن و ثبت لحظاتی که شاید خودم هم یادم برود چه حسی داشتم اینقدر که مبهم نوشتم.

لعنت به این فن کوئل!

مرا میبینی و هردم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم

یاد دیوار اتاق قبلی ام افتادم که در حیاط بود و آزادی نوشتن شعر و هر چیز دیگر بر دیوار سنگی حیاط.

حس توصیف اتاق و گنجشکها ی همسایه و درخت خرمالو وبخاری اتاق و آنچه که بر من میگذشت را ندارم.فقط خواستم ذکر یاد همه شان باشد

ویززززززززز!

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 10:17 قبل از ظهر توسط سپیده |


چند شب پیش نوبت خاموشی ما هم شروع شد.اونم ساعت ۱۰ تا ۱۲!از این بدتر نمیشد.وقتی تازه شامتو خوردی و با وجود یه عالمه ظرف نشسته تو ظرفشویی نشستی برنامه مورد علاقت رو ببینی برقها بره.و تو کرمال کوررمال دنبال یه کبریت بگردی تا بتونی به اولین شمع در دسترس برسی.

چراغ گردسوز رو که واسه دکور گذاشته بودم و دست بر قضا توش نفت هم ریخته بودم روشن کردم و واسه بابام یه فاتحه خوندم که این همه چیز قدیمی نگه داشته بود.آخه نه این که ما حالا حالا ها مدرن نمیشیم و یهو از وسط ماشین و هواپیما و مایکرو ویو و چایساز باید برگردیم به دوره چوب جمع کردن واسه آتیش و کندن چاه واسه یافتن آبمجبوریم از وسایل عتیقه برای رفع احتیاجات روزمره استفاده کنیم.

حالا تو نور شمع گردسوز هم که نشستیم نمیدونیم چی کار کنیم.ما معمولا تو این ساعت تلویزیون رو روشن میکردیم و هر کدوم رو یه کاناپه ولو میشدیم.اما حالا مونده بودیم چی کار کنیم.حرف زدیم،کتاب خوندم،دکمه شلوارم رو که یه ماه بود افتاده بود دوختم... ولی باز برق نیومد.

ما هم ساعت ۱۰.۳۰ برای اولین بار تو عمرمون گرفتییم خوابیدیم.

نصفه شبی هم خواب دیدم جنگ شروع شده و خانوده ما(من ،مامان،بابا و پگولی )دنبال پناهگاهیم.

نگو  خاموشی و بوی نفت و... در ضمیر ناخوداگاهم تداعی گر خاموشی های دوره جنگ بوده.و این بچه ترسوی جنگ زده که منم!آخ که دلم واسه خودم و هم نسلام سوخت.آژیر قرمز و خاموشی و آلاخون والاخونی و صدای بمب وووووووو این دفعه هم به خونه ما نخورد! و اینم از بزرگیمون.زمستون بی گاز .تابستون بی برق!

سر پیریمون(اگه زنده بمونیم!) دیگه میخواد چه بلاهایی سرمون بیاد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 11:29 قبل از ظهر توسط سپیده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384



آنها كه ميخوانم

پگولی
جزيره سرگرداني
باد صبا
سحر خانوم
آقا حسام
سياه مشق
مامي و محمودي
سپيده ديگر اسبق!
آشپز مدرن
ما دو نفر
يه شهروند درجه دو
خانوم خونه
بابونه
سمساري
با مخاطب هاي آشنا
سال بلوا
ايستاده در رنگين كمان
نارنجستان خيال
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin