|
پگاه می پرسد میدونی کی فوت کرد. از زنگ نابهنگامش و لحنش دلم لرزید.می دانستم که شمایید.از اینکه بار دیگر کتاب جدیدی ازتان خواندم.(کتاب جدید برای من نه شما).از هزار و یک چیز که دلیل نبود ،من فهمیدم.انگار که منتظر باشم،حتی گریه هم نکردم.نه که در دلم گریه نکرده باشم.اما از آن سالی که در غرفه روزبهان اردیبهشت ماه با حسی آمیخته ازحجب و ترس سراغتان را گرفتم و گفتند که مریضید و بیماری به سراغتان آمده.از آن روز منتظر بودم.انتظاری کشنده فقط برای اینکه نشکنم از بهت و حسرت. دلم برای بانویتان می سوخت که شما که همه حرفتان شعر گونه بود را در سکوتی ابدی میدید.چقدر که درد آور است.یاد نامه آخر "۴۰ نامه کوتاه به همسرم"افتادم و اینکه در این حال چقدر تسلایش است. آقای ابراهیمی عزیز.میخواستم حالا فقط ازتان تشکر کنم.حالا که شاید ۲ روز دیگر تنها بالای خاک هستید. برای همه چیز.برای همه جملاتی که با همه جان ،بارها و بارها خواندم. برای همه سالها که در دلم خود را جای مارال گذاشتم و با آلنی و پا به پایش ،زندگی کردم و مبارزه. برای روزهای زندگی با گیله مرد و عسل بانوی آذریش که همیشه فکر میکردم چقدر با من متفاوت است. برای این همه سال زندگی ام با ملاصدرا واندیشیدن با کلام شما. برای هلیا و پروانه ها و فکر به اینکه آیا بازگشت چیزی را خراب نمی کند؟ برای همه زمانهایی که با کلام شما زندگی کرده ام،بزرگ شده ام،تغییر کرده ام و مسیر زندگی ام را با کمکتان دگرگون. آقای ابراهیمی بسیار عزیز.بزرگ مرد.بدرود. + نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 12:26 بعد از ظهر توسط سپیده |
روزگار کودکی بر نگردد دریغا... + نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 2:3 بعد از ظهر توسط سپیده |
در بالای فیش بانکی خواستم تاریخ بگذارم که لحظه ای دستم در نوشتن ۲ خرداد مردد ماند و موجی از خاطره و احساس بود که خورد به صورتم.خواستم از یاد بزرگ مرد ۲ خرداد بنویسم و دلتنگی برای لبخندش که محو نمی شود که پست خزر را دیدم که بسیار شیوا تر از من حرف دل را میزند. + نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 9:26 قبل از ظهر توسط سپیده |
|