|
آقا من چی کار کنم نوشتنم نمیاد.مگه مجبورم وقتی حرفی برای گفتن نیست الکی صفحه سیاه کرد. از کپی کردن هم خوشم نمیاد.حس عمیقی هم بهم دست نداده. یک عالمه هم حس سطحی بودن و جینگول بازی دارم.اصلا هم ناراضی نیستم. خیلی هم دارم تو این هوای عالی وول میخورم و درباره کلاس رقص و رژیم غذایی و لباس واسه عروسی و مش جدید نقشه میکشم. خیلی هم حال خوبیه. اصلا چیه؟مگه بده؟ ۲.دلم واسه مامانم تنگ شده کلی ۳.دلم میخواس ۱ نگذارم.فکرنکنین یادم رفته ۴.یه آدم فضول رو چه جوری میشه سر جاش نشوند.انگار احترام حالیشون نیست.اگه راه حل دارید ارائه بدید. وگرنه هر آن احتمال وقوع قتل میره! ۵.همینجوری اتفاقی یه روز جلو دفتر دکتر شیری در اومدم.دلم واسه کلاساش تنگ شد! + نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387 9:36 قبل از ظهر توسط سپیده |
کاش می شد بیای و به من دل ببندی ،عزیزم؟! همین.بدون توضیح! + نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 10:41 قبل از ظهر توسط سپیده |
عجب حال غریبیست چشمان اشک آلود و پف کرده و دستمال کاغذی و .... همه و همه از لطف گرده افشانی گیاهان عزیز! + نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387 10:27 قبل از ظهر توسط سپیده |
باز دوباره یه سال جدید،خوب یا بدش رو نمی دونم.مثل یه هندونه در بسته که تا باز نشه معلوم نیست که قرمز باشه. اگه بخوام مثبت بیندیشم میگم که سال خوب و شادی در پیشه.حداقل پر از عروسی.واسه روزبه و پریسا و فراز و شادی و مینا و اسحاق و سحر و حسام و تارا و کامیار و بقیه خوشحالم و آرزوی خوشبختی میکنم. و بیشتر از اونها واسه خودم که قراره اینهمه عروسی برم از اینهمه بوی گل وسنبل و گرده افشانی درختها حس شنگولی توام با حساسیت دست داده.دلم خرید و پرسه زنی تو خیابون و کافی شاپ زفتن میخواد امیدوارم سال پر از شادی و پول + نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387 8:8 قبل از ظهر توسط سپیده |
|