|
در یک عمل غافلگیرانه، جایم در اداره عوض شد دلم برای رییسم تنگ شد و همکارانم اگرچه خیلی مفهوم حریم خصوصی را نمیفهمیدند. و اگرچه هر روز به اتاق سابق سر میزنم. حس موش های(چه کسی پنیر من را جا به جا کرد؟) را دارم.میخواهم زود بو بکشم.پنیر رو پیدا کنم. بد به دلم راه نمیدم. گوله اعتماد به نفس! + نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386 9:12 قبل از ظهر توسط سپیده |
گاهی براتون اتفاق میفته که تو این دنیای بی در و پیکر به یه اسم که خیلی هم تک نیست بر میخورید و تو دلتون می افته که این همون دوست قدیمیتونه. و بعد که با کارآگاه بازی به جلو میرید میبینید نشونه ها هم همشون جور در میادو ....بله!خودشه.آیا به نظرتون این داستان اتفاق افتاده؟یا نه؟این صرفا یک رویا بوده؟ درسته! اين داستان واقعا روي داده! شايد براي شما اين قضيه اينقدر جالب نبوده باشه ولي من از اين كه از لينك يه وبلاگ آشپزي و كلي لينك به لينك شدن يهو يه آشناي قديمي رو يافتم در حال ذوق مرگي ام. برای غزال: غزال جان.همان بهتر كه امروز دانشكده رو نديدي. از آشنايان شايد فقط ستون هاي بين راهروها و بوفه بدون آقا كورش و معدود دانشجوي فوق و دكترا مانده! كه باز هم مرهمي براي دلهاي تنگمان نيست. همان بهتر كه خاطرات عزيزمان را دو دستي چنگ بزنيم و از بازگو كردن هزارباره شان لذت ببريم و به يافتن و ديدن و چتيدن دوستي اكتفا كنيم. مرا با كتابخانه دوباره سازي شده چكار؟همان قبلي خانه من بود. اينجا مرا با كسي ديگر كاري نيست.من فقط به ياد عزيزان و خاطرات عزيزمان هستم و عجيب دودستي چنگ زده ام به گذشته و بوي كاجستان هميشه در سرم هست. غزال عزيزم.از يافتن دوباره ات بسيار خوشحالم. دلم قهوه داغ شيريني فرانسه ميخواد! + نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 7:30 قبل از ظهر توسط سپیده |
|