|
این چند روز عجیب دلم هوای نوشتن کرده بود.هوای نوشتن از او که جشن تولدش غمگین ترین جشن تولد ها بود.از اینجا که دلم می خواست درش رو تختته کنم و برم جایی که هیچ کس نشناستم و از هرکی و هر چی خواستم بتونم بنویسم بدون هیچ خودسانسوری و دیگه کسی نشناسه سپیده و آقاشون رو!!.دلم میخواست از پایان نامه ای نویسم که میخوام هر جور هست تمومش کنم و بذارمش کنار.از بازی که دوستم سحر جونم دعوت کرده بود و تا حالا هزار بار تو ذهنم واسه خودم نوشتم. از وبلاگهایی که پیدا کردم و می خونم و دوستشون دارم.از آدمهایی که مینویسن از زندگیشون و شوهرشون و آخر هفته شون و عروسی شون و لازم نیست خیلی سخت بنویسن و خودشون رو کسی دیکه نشون بدن و فکر کنند و هزارتا چیز دیگه ولی خوب تلفن و اینترنت و دیگر وسایل ارتباطی تعطیل بود و الانم که دوباره ارتباط برقرار شده دلم سیر شده از نوشتن اونها.برای همین همه رو به آینده ای نا معلوم موکول میکنم! + نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386 11:30 قبل از ظهر توسط سپیده |
وقتی زمان پیاده شدن از هواپیما کاملا انتظار یه هوای شرجی و گرم رو داری و با یه نسیم خنک وبهاری مواجه میشی حق داری که گل از گلت بشکفه و دنیا و ما فیها را به باد فراموشی بسپاری.مخصوصا پایان نامه کذایی که استعداد غریبی در به فراموشی سپردنش هم داری. انگونه بود که ۳ روز از عمر گرانبهای من! در کیش و پاساژ های رنگ و وارنگ وجنس های نه چندان ارزونش گذشت. ۱.یه عالمه کاکایی دیدم و قشنگ ترین تعریفی که تونستم بکنم این بود که یاد آور انزلی عزیز بوده .کسی هم نیست که بگه تو که عشق به شمال کشتتت(حال کنید فعل رو!) مگه مجبوری بری جنوب؟!!! ۲.از هتل داریوش هم خیلی خوشم اومد.انگار که رفته باشی به عقب.خیلی دوست دارم بدونم تخت جمشید جه شکلی بوده.ما که خودمون رو از عکس خفه کردیم.جاتون خالی! + نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 1:48 بعد از ظهر توسط سپیده |
|