|
شعری را که زمانی،جایی،شنیدم.تو که شعر می شوی نامش بود و مصرع اولش. از آن زمان ،چیزی مانندخاطره از یاد رفته کودکی ،ته ذهنم را بر می آشوبد از شعری که در ذهن من نیمه تمام مانده و من هیچ چیز از آن را بر یاد نمی آورم. تو که شعر می شوی و دیگر چه؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 10:32 قبل از ظهر توسط سپیده |
۱.می نویسم می نویسم و با انگشت گذاشتن ممتد بر یک کلید در بالای صفحه همه چیز نیست می شود. صفحه سفید با یه علامت که هی روشن خاموش میشه و آدم رو تحریک میکنه به نوشتن ۲.خاتمی آمد .در ازدحام دانشجویان برای یک لحظه دیدن آن تصویر لبخند و صبر دست و پا زدم و با خنده ای در دل بر آن همه شور و اشتیاق که فکر میکنم دیگر به دنیای من تعلق ندارد به سوی دانشکده حقوق سرازیر شدم! ۳.چرا وقتی فکر میکنی همه چیز مرتبه و یه خانوم مرتب و وقت شناس پیدا شده که هر هفته یه سر وسامونی به آشفتگی عمدی خونه زندگیت بده،یهو خانومه نمیاد و موبایلش هم خاموش میکنه؟!! ۴.چقدر این قانون مدیریت خدمات کشوری چرت وپرته؟چقدر حقوق هامون کم میشه؟مگه نمیفهمن من تا می تونستم وام گرفتم؟! ۵.آزاده دلم برات تنگ شده.چرا نمی تونیم یه دل سیر همدیگر رو ببینیم؟ ۶.پایان نامه ام بر آن است که بود... ۷.خبر عروسی ۲ تا آدم بیربط شدیدا حس فضولیم رو تحریک کرد.بیچاره نفهمیده هنوز چه اشتباهی در انتخاب طرف کرده. ۸.شنیدم تعطیلات سال دیگه اصلا جمعه نیفتاده.تازه!خرداد ماه هم ۵ روز تعطیله! + نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386 10:2 قبل از ظهر توسط سپیده |
...تو ای کبوتر حرم،ترانه های صبحدم بخوان که های و هوی ،تو بوی بهار میدهد چو عطر یاس نو رسی ،که دیده چشم من بسی سپیدی گلوی تو ،بوی بهار میدهد برای من که جز خزان،ندیده ام در این زمان بهشت آرزوی تو،بوی بهر می دهد چو خوشه های سنبل کنار هم فتاده ای به روی شانه موی تو بوی بهار میدهد
امروز ۵ شنبه است . من بد دلم هوای اون یه تگه خاک رو کرده که عزیزترین من رو در آغوش داره که صدای اون رو که شعر گلچین رو می خوند حسابی تو سرمه.... برای من که جز خزان،ندیده ام در این زمان بهشت آرزوی تو ،بوی بهار میدهد............. + نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 8:3 قبل از ظهر توسط سپیده |
اولش که خانوم رئیس به من گفت کمتر سر کار کتاب بخون در حد انفجار عصبانی و ناراحت شدم .حسی مانند یاس .دلم می خواست دیگه تو اداره ... پام رو نگذارم. ولی یه چند روز که گذشت و بعد از کلی مکاشفات به این نتیجه رسیدم که اگه حس کنند که کسی می خواد قانع نشه به اون چیزی که همه درش دارند چرخ میزنند به شدت روش حساس می شوند.خوب پس چه اجباریه که همه این رو بفهمن؟؟ حالا شدم یه کارمند موذی مثل بقیه! ردیف کتابها رو از پشت میز جمع کردم.از سر صبح کارام رو جلوم ولو میکنم.تلفن های کاری رو بلند بلند حرف میزنم.با چند تا پرونده میرم پیش رئیس. و تا رئیس میره بیرون میپرم پشت کامپیوتر!! اینجوری از کارم هم لذت میبرم!! + نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 1:18 بعد از ظهر توسط سپیده |
باران تند پشت شیشه.... بخاری گرم ماشین..... آهنگ بارون بارونه..... بوی اسانس وانیل..... من چه خوشبختم! + نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386 11:28 قبل از ظهر توسط سپیده |
وقتی گریبان عدم من عاشق چشمت شدم
یک آن شد این عاشق شدن + نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 8:41 قبل از ظهر توسط سپیده |
|