|
گاهی فکر میکنم مثل دایناسورها در حال انقراضیم.
اگه ۲ نسل دیگه بگذره دیگه کسی با فامیلی ما وجود نداره،انگار که از ابتدا هم چیزی نبوده نمیدونم مهمه یا نه.. . + نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 10:58 قبل از ظهر توسط سپیده |
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 10:38 قبل از ظهر توسط سپیده |
امروز وبلاگ قديمي خودم رو پيدا كردم!مسخره است.نه؟ فكر ميكردم بسته شده ديگه.
در دوباره خواني اون به شعر عشقيزوفرني رسيدم .انقدر ذوق كردم كه خواستم دوباره اينجا بگذارمش. حتما به صداش هم گوش كنيد.فكر ميكنم فقط خود سياوش شعبانپور ميتونه اين شعر رو با اين حس بخونه. + نوشته شده در شنبه 26 آبان1386 12:22 بعد از ظهر توسط سپیده |
دلبستگی به یه مکان فقط به ۲ دلیله: ۱.کوله بار خاطراتی که داری ۲.آشنایان (حتی اگه به اندازه یه سلام خشک و خالی باشه) و اگر دلیل دوم نباشه،اون مکان می شه فقط مثل یه دفتر خاطرات. دانشگاه برام همین شده. جدا از دیدن گاه گاه یک دوست (که مانند دیدن تک درخت در کویر لوت است!) تبدیل شده به قلوه سنگ ها و آجرهایی که از هر کدوم یه عالم خاطره دارم که حتی با وجود این خاطرات هم من رو به اونجا نمی کشونند اگرچه که هنوز هم عزیزند. کتابخونه ای که هر چقدر هم توش بشینی و از بالای میز سرک بکشی قیافه آشنا نبینی،که در انتهای آن علی واحدی ننشسته باشه و کتابهای جلوش رو خط نکشه،که سارایی نباشه تا با بلند حرف زدنمون صدای هیس همه رو در بیاریم و همکلاسی هایی نباشند که شب امتحان به خاطر حس مشترک باهاشون جزوه رد و بدل میکنی و سوال می پرسی و ترم دیگه باز سلام علیکی در کار نیست و ابی نباشه که ساعت ۵ منتظرش باشم تا از دور با اون کیف قرمز مشکی بیاد و از همون اول شروع کنه با دوستاش حرف زدن تا بعد از نیم ساعت به من برسه و شاعرانی که سیگار پشت سیگار روشن میکنند و دوست عزیزی مثل مجید فکری نباشه که گاه بی گاه تو این دانشکده پیداش بشه و بتونی باهاش حرف بزنی از شعرهایی که شنیدی یه شنیده و حتی آدمهایی نباشن که حرصت رو در بیارن و تو دلت نخواد ببینیشون،چایی هایی که تو حیاط بخوریم و چرت و پرت بگیم و بخندیم.... دلم واسه همه چیز تنگه.همه چیز الا اینجا که دیگر شبیه هیچ چیز نیست... + نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386 9:16 قبل از ظهر توسط سپیده |
تا تو نگاه می کنی کار من هر چیزی است غیر از آه کشیدن ببند چشمانت را!! بگشای لب چیزی آرزویم نیست... + نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 11:5 قبل از ظهر توسط سپیده |
ـ مرد متاهل،به جای دفترچه خاطرات،دفترچه قسط دارد. ـزن متاهل،باید بر خاطرات گذشته لبخند بزند(با قیافه ای احمقانه) حتی اگر در هیچ خاطره ای جا نداشته باشد. گفتا من آن ترنجم،کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی،لیکن برست نایی................ + نوشته شده در شنبه 12 آبان1386 9:6 قبل از ظهر توسط سپیده |
یه روزهایی فکر میکنی روزهای آغاز هستند و روزهایی روز های پایان.ظاهرشون هم خیلی با هم فرق نداره.فرقش تویی و یه پوست انداختن دوباره.فقط اینکه لزوما مثل مارها زمان خاصی نداره.یه زمان ،یه حادثه،یه تلنگر،یه چیزی که به خودت بفهمونه هنوز هستی و زندگی بیخود با جریانش نبرتت.تو باید جریان بدی.دست و پا نه.لگد بزنی.امروز شروعه.یا شاید از دیروز.فارغ از معاملات.ذهن خالی.خلاق.پر از اعتماد به نفس. شدم همون سپیده ای که خودم دوستش دارم.آزاد از قید و بند زندگی! پایان نامه رو تموم میکنم. و میرم دنبال ....؟؟نمی دونم الان دنبال چی و نمی خوام هم تعیین کنم.می خوام ذهنم همین جوری واسه خودش آزاد جولان بده..ههووووووهوووووووووووووووووو.... + نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386 8:52 قبل از ظهر توسط سپیده |
|