|
افشین + نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386 9:51 قبل از ظهر توسط سپیده |
ــ سال ۱۳۷۳:مدرسه راهنمایی نور منطقه ۶ مقنعه های بلند تا آرنج،با چونه،جلو مانتو جلو بسته،زیر زانو کیف و کفش به رنگ های طوسی قهوه ای مشکی،ساده جوراب تیره دفتر انضباطی با هزاران صفحه دخترکانی سی و خرده ای کیلویی با باری از پارچه و کتاب مانند جوجه های کلاغ....
ـسال ۱۳۸۶:میدان صنعت شهرک غرب مانتو بلند و گشاد زیر زانو رنگ های شاد ممنوع روسری تیره و بزرگ از شال استفاده نشود کفش های ساده(تحریک کننده نباشد!) دفتر انضباطی به اندازه همه زندگی زنانی کوچک و بزرگ با باری از نفرت و تحقیر مانند.... (اینها عینیات زندگی روزمره من است.بدون هیچ تحریف...) دلم برای نسلمان می سوزد
روز معلم مبارک.برای همه معلمانی که درس را با زمزمه عشق بر جانمان باریدند. مامان گلم ،خانم آقا حسینی،خانم ابراهیم معصوم،خانم فروتنیان و خانم سپانلو.... + نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 9:54 قبل از ظهر توسط سپیده |
چند تازی بهر صیدم خسته شد پای سمندت صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت
ببین... آمدم...
+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 8:57 قبل از ظهر توسط سپیده |
حرکت.بار بستن از هر خانه کمابیش غمگین کننده است.یاد آور دل بستن ها و دل کندن هاست.گاهی دردناک و گاهی راضی به قضای زمانه.به این خانه آنقدر عادت نکرده بودم که گذشتن از آن افسرده ام کند.تنها از این غمگینم که یک سال با فراز و فرود گذشت و مانند همه اسباب های تازه خریداری شده یک سال پیش،ما هم یک قدم بیشتر مستعمل شدیم!گذر از هر خانه گذر از یک مرحله از زندگی را می ماند. اما باز خوشحالم که می روم.حس دو گانه ایست.... + نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 9:55 قبل از ظهر توسط سپیده |
|