|
حس عجیبی دارم.مثل شب های قبل از عید که هممون منتظر یه اتفاق هستیم. یه شادی که فضای خانه رو پر کرده با یه دلتنگی عمیق به خاطر حادثه ای که می دونیم پیش میاد و ما رو از زندگی قبلی جدا می کنه.دلم واسه همه لحظهای کودکیم تنگ شده.یعنی من واقعا بزرگ شدم؟؟؟ دیروز که لباس سفید رو واسه پرو آخر پوشیدم از دیدن عروس خانمی که تو آینه است شکه شدم.یعنی من بودم؟؟ حس غریبی است که بی شک خوبست.اما با حزن درک گذر پر شتاب زمانه.از صبح تو این فکرم که اگه بابا بود الان چی کار می کرد.از صبح جلوی چشمامه که می خنده و شوخی میکنه.دیشب میدیدم که با من میرقصه.... فردا شب عروسیمه! + نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385 12:11 بعد از ظهر توسط سپیده |
|