|
دیشب بعد از سالها حس اول مهر را تجربه کردم.هر کاری می کردم خوابم نمی برد.اضطراب از ناشناخته ها و اینکه در یک محیط کاملا جدید با چه جور آدمهایی روبرو میشم.فکر میکنم این بار آخرین اول مهری باشد که دارم.البته اول مهری که ۲۹ مرداد آمده است! راستش قضیه این بود که من بالاخره قرار بود امروز شروع به کار کنم و بشم یه کارمند کوچولو. و دیشب باز شدم همان سپیده ۷ ساله که مدام به مانتو اتو کشیده و کیف نو اش نگاه می کند و اشتیاق لمس آنها با استرس مواجه شدن با محیطی که آن را تجربه نکرده آمیخته شده.... در درونم چیزهاییست که هیچ گاه تغییر نمی کند و چقدر عزیز است این حس بزرگ نشدن. و امروز با مانتو و مقنعه اتو کشیده وارد مدرسه ای شدم که دیگر در آن خبری از همکلاسی ها با مهربانی هایی صادقانه نیست و جای آنها آدمهایی بزرگی نشسته اند با ماسکی از لبخند مصنوعی .حس آدم کوچولویی رو داشتم که در دنیای آدم بزرگها داره تلو تلو می خوره.... و البته با قبول تقاضایم قرار بر این شد که از شنبه آینده شروع به کار کنم.اول مهری با یک هفته تاخیر...
+ نوشته شده در یکشنبه 29 مرداد1385 5:36 بعد از ظهر توسط سپیده |
حس می کنم زمانی باید بنویسم که حرفی نو واسه گفتن داشته باشم یا حسی نو.اما این روزهای شلوغ هیچ ندارند.به سرگردانی بی ثمری دچار شده ام که فقط فرساش می ارد نه سازش.که شاید نتیجه این همه یک کارمندی ساده باشد و یک جشن (که اگر نیک بنگریم )خوب فقط برای یک شب.خیلی به یک مرخصی کامل احتیاج دارم. از این روزمرگی بی فرجام خسته شده ام.از سنگ انداختن های بی نتیجه سیستم اداری.از بد قولی خیاط و فروشنده ها.از سختی انتخاب همگونی رنگ های قالی با مبلمان!! اما باید که کمی دیگر از پا نیفتم.... پ.ن:جزیره سرگردانی را خواندم و ساربان سرگردان.حس هستی را می فهمم.خوب خوب... + نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385 10:45 قبل از ظهر توسط سپیده |
من الان در کتابخانه وزارت کار و امور اجتماعی هستم.در اینجا کارمنان کوشا به مطالعه مجلات و نوشتن وبلاگ یا چک کردن میل مشغولند.خداوند حفظشان کناد!! بنده هم نشستم و وقت می گذرانم تا ساعت اداری تمام شود و آقامون !!بتونند بیان که دیگه رفع زحمت کنیم.ولی واقعا حیف این اینترنت های سرعت بالا!! الان هم کتاب جزیره سرگردانی رو گرفتم و بالاخره موفق شدم این کتاب رو شروع کنم. + نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385 2:33 بعد از ظهر توسط سپیده |
صدای تلق تولوق ممتد قطار تکان های مداوم ترسی ناشناخته از آن چه روی داده و نمی دانیم چیست صدای هایده از دور دست تاریکی و تاریکی.... صبح حدود ساعت ۵ می رسیم،میای دنبالمون راه آهن؟ کلی تو مشهد واست دعا کرده بودم.یه پیرهن هم خریده بودیم پشت تلفن گفتم که جامون خوبه.خوشحالی که پگاه هم از اینجا خوشش اومده ساعت ۵ میای دیگه؟ چرا به جای تو دایی می خواد بیاد؟ چیزی در دل همه مان فرو میریزد.میدانم یک خبری در باره توست .اما نه این خبر..... تکانهای مداوم سرگیجه آور.... تخت طبقه دوم..... تاریک تاریک پر از دلهره.... خیس عرق از خواب می پرم.دندانهایم اینقدر فشار دادمشان تیر می کشند. کاش همه اینها فقط یک کابوس بود امروز درست یک ساله و ۴ روزه که ندیدمت....
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385 8:50 قبل از ظهر توسط سپیده |
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم....
گاه حس میکنی که یه شعر را چقدر خوب لمس میکنی.انگار که یه قسمت موزون از ذهن است.من اکنون،در دل تاریکی این شب،که گویی سحری بر آن نمی دمد، این شعر را می فهمم.....
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385 0:43 قبل از ظهر توسط سپیده |
چقدر مراحل استخدام دولتی مسخره اند.بعد از گذراندن امتحان کتبی و مصاحبه علمی و گزینش.... وقتی دیگه داره باورت میشه که تو هم داری به خیل کثیر نان خور های دولت می پیوندی،میبینی تازه یه لیست بلند بالا از آزمایشاتی که باید انجام بدی و ضامن هایی که بیاری و تعهداتی که بدی رو میدن دستت و این تازه اول ماجراست! از آزمایش ایدز گرفته تا تست سل و سونوگرافی! ضمانت برای اینکه تو یه کارمند سر به راه و مودب هستی و قول میدی مثل بچه های خوب به کارت ادامه میدی و یهو به سرت نمی زنه که قبل از ۵ سال اون رو ول کنی.تعهد به اینکه یه وقت سطح تحصیلاتت بالاتر نباشه و اسم و فامیل و مشخصات اطرافیان که مبادا اعتقاداتی آنچنان که باید نداشته باشند و و و... من هم مثل همه از این ۷ خوان بسیار شنیده بودم اما تا خودم درگیر نشده بودم نمی دونستم چه قدر دردسر داره.خلاصه اگه میبینین دیر به دیر مینویسم بدونید که عذرم موجه است... + نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385 3:55 بعد از ظهر توسط سپیده |
|