|
خودمم دارم از این همه فعال بودنم و زود به زود به روز کردنم در این آشفته بازار تعجب می کنم اما خوب دلم نیومد این انیمیشن رو نبینید: + نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385 8:3 بعد از ظهر توسط سپیده |
نمیدونم چرا عصرهای جمعه اینقدر دلگیر کننده است.انگار که تمام غم های عالم با هم در دل آدم جمع میشه.هزار تا هم برنامه که داشته باشی هیچ کدوم جور نمی شه و تو می مونی با سکوت مرگبار عصر جمعه. امروز هم از همون روزهاست که تموم نمیشن...
+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385 5:56 بعد از ظهر توسط سپیده |
تو شهبانوی خیال من جادوی چشمانم از که آموخته ای؟ دام پاهایم را.... از چه بند بافته ای؟ و آتش درونم را.... از کدام خاکستر افروخته ای؟ در کنارم گیر..... در کنار تو، جادو و دام و آتش همه آب می شوند.... در کنارم گیر.....
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 11:9 قبل از ظهر توسط سپیده |
کسی خواهد آمد.به این بیندیش!هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخری عابر.کسی مانده است که خواهدآمد.باور کن!کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.
امکان آمدن! چقدر دردنا ک است که امکان آمدن بمیرد. من میتوانستم سالها بدون هیچ شکایتی منتظر بمانم فقط و فقط اگر امکان آمدنت بود.اگر بی هدف گشتن چشمانم در جمعیت و خیره شدن روی مردانی شبیه تو در انتها مرا به تو میرساند. و من از اینکه دیگر هیچ امکانی وجود ندارد (حتی ۱ در ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰) که شاید روزی دیگر بتوانم تو را حتی از دور ببینم زجر میکشم.من از اینکه دیگر هیچ امکانی وجود ندارد (حتی ۱ در ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰) که با گرفتن هر شماره تلفنی حتی برای گفتن یک الو صدایت را بشنوم زجر می کشم. من از اینکه همه امکانها تمام شده اند زجر می کشم.ولی نمیدانم چرا باز هم وقتی از خیابانها میگذرم،پشت چراغ قرمز ها دنبال مردی کیف به دست با کاپشن قهوه ای می گردم........ + نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385 9:12 قبل از ظهر توسط سپیده |
این روز ها در گیر و دار اسباب کشی فرصتی برای نوشتن دارم. و سیل اتفاقات امان نمی دهد. ۱.اخراج دانشجویی توسط کمیته ای که صلاحیت او را تایید میکرد حادثه ای ناگوار بود .اینکه یک فرد را (جدا ازاینکه اعتقاداتش چیست) از یکی از حقوق اولیه اش محروم کردند و بیتفاوتی اکثر دانشجویان که نمایندگان جامعه سرد و بی انگیزه ماست ، مساله ای تفکر برانگیز است که گاها با بازنگری فلسفه وجودی رشته ام همراه می شود. ۲.وسوسه رفتن به شیراز و شرکت در سمینار،همسفر بودن با دو تن از بهترین دوستانم، غرق شدن در بوی بهار نارنج ... به علت کمبود وقت مسکوت ماند. ۳.تجربه حس خوب پیدا کردن خواهری جدید که همه سوقاتی هایمان مانند هم باشد. ۴.رفتن به میهمانی دوست عزیزی که دوم دبستان هم کلاسی بودیم ، حس کردم که از آن روزگار هیچ تغییر نکرده ایم. ۵.نمایشگاه کتاب شروع شده و من هنوز فرصت نکرده ام بروم.دلم برای فضای نمایشگاه تنگ شده. ۶.آخرین قسمت هم پیشنهادی است که به ناشران عزیز دارم:می شود کتابها را سبک تر کنند؟؟ سنگین ترین کارتونها برای کتابهاست + نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1385 5:13 بعد از ظهر توسط سپیده |
یک انیمیشن کوچولوی عاشقانه ی جذاب رمانتیک دردناک ناراحت کننده!!!
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385 8:59 بعد از ظهر توسط سپیده |
از ۲۷فروردین ما هم رفتیم قاطی مرغا!!دیگه واقعا می شه گفت یه سپیده ی دیگر شدم .نه؟؟ ننوشتنم از بی خبری نبود که از ازدیاد کار و آشفتگی زمانی بود و تا حدی برطرف شده.کنفرانس دارفور دکتر ممتاز که برایم به شکل کابوس در امده بود تمام شد.مراسم عقد تمام شد. و با پایان یافتن این دو بار سنگینی از دوشم برداشته شد.گو اینکه هنوز اسباب کشی و کلی کارهای دیگه مونده! میدونم که [زندگی همین است]و این لحظات تکرار نشدنی بهترین قسمت زندگی است .اما من فقط منتظرم که این دوران شلوغ تمام شود تا روزگار بهتری آید.فقط باید کمی دیگر از پا نیفتیم + نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385 8:31 قبل از ظهر توسط سپیده |
|