|
هوا دلپذیر شد گل از خاک بر دمید پرستو به بازگشت زد نغمه امید بجوش آمدست خون درون رگ گیاه بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه
نمیدونم مصرع دوم درسته یا نه.پیش میاد زمانهایی که آدم خیلی چیزها رو که فکر میکنه جزو بدیهیاته فراموش میکنه.الانم که خواستم این شعر رو بنویسم دیدم یه کلمه اش را دقیقا مطمئن نیستم. به هر حال خواستم یادی کرده باشم از آنان که این شعر یادآورشان است.یادشان گرامی سال ۸۴ هم دیگر به خاطره پیوست۰سالی پر از فراز و نشیب.گویی همه غمها و شادیها باهم یکجا جمع شده بودند. شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ما را به سخت جانی خود این گمان نبود گذراندیم. فردا روز دیگریست.میدانم که بهتر از دیروز. و من نیز سپیده ی دیگری خواهم بود. بهتر از امروز!
آمد نوبهار نوروزتان فرخنده باد
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384 2:2 بعد از ظهر توسط سپیده |
شد شب عید سال جدید جوانه زد درخت بید حالا باید دوید دوید بالا پرید پایین پرید رخت نو و جدید خرید رفت این رو دید رفت اون رو دید گفت و شنید تبریک عید!! من از بچگی این شعر یمینی شریف رو خیلی دوست داشتم.حس کودکانه عید رو به یادم میاره.شوق و ذوق عیدی گرفتن و عید دیدنی رفتن و شمال... هر چه قدر هم که بزرگ بشم و درگیر مشکلات زندگی ،باز هم یه دختر کوچولو با معصومیت و شیطنت کودکانه در ذهنم ورجه وورجه میکنه که باز هم دلش میخواد ماهی قرمز تنگ رو به خیال اینکه داره غرق میشه و کمک میخواد نجات بده و هر شب عیدی هاش رو بشمره تا ببینه امروز چقدر شدند. سال تحویل پارسال از بهترین سال تحویل های زندگیم بود.همه کنار سفره نشسته بودیم،بابا دعای سال تحویل رو میخوند و ما به قران و آب رقص ماهی کوچولو ها نگاه میکردیم.بعد از تحویل سال هم با هم رقصیدیم! و امسال باز دلم میلرزد.دلشوره عجیبی دارم بخاطر سالی که میخواد بیاد وآبستن حوادثی است.خوب یا بد؟؟ صدای بابا تو گشم میپیچه:حول حالنا الی احسن الحال
+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384 10:33 قبل از ظهر توسط سپیده |
عزیزمن،چقدر از هم دور شدیم.چند کیلومتر از هم فاصله داریم؟؟ اصفهان برایم تداعی گر موجی از بهترین خاطرات زندگیم است.خورشید و حال و هوای نوجوانیمان،آواز خواندن دست جمعی در شب در برگشت به شاهین شهر،تولد،شور و شوق آماده شدن برای عروسی،نگاه کردن به ستارگانی که اینقدر به ما نزدیک بودند و تا صبح حرف زدن،خاله فریده که این قدر مهربان بود و عاشقش بودم،آقا جوادکه آرام به صندلی تکیه میداد و بابا که با همه شوخی میکرد..... آخ که چقدر دلم برای همه چیز تنگ است... استخوانم تیر می کشد که فکر مییکنم دیگر اینها جزئی از خاطرات هستند و دیگر هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت تکرار نمی شوند هنوز هم نمی توانم باور کنم که دیگر خانواده ۴ نفره خوشبختی نیستیم.فقط چه خوب است که تو هستی.با همه بالا پایین های زندگیمان،امید خلق زندگی جدید با خاطرات جدید و شاد را در قلبم روشن شده...ممنونم عزیز + نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384 9:47 قبل از ظهر توسط سپیده |
فردا ۸ مارس است.به قول آزاده زود است برای فریاد کشیدن بر سر بعضی مردها.اما شاید بسیار دیر باشد برای این فریاد... باز هم مثل همیشه می دانم باید کاری کرد اما نمی دانم چه کار! درد ملموس است و عمیق.فراتر از یک قتل،فراتر از فروختن تنی در تاریکی مبهم این شهر،فراتر از کبودی های مکرر سگک کمربند،فراتر از ازدواج اجباری با پسرعمو،فراتر ازتجاوزو خفه کردن راز این تلخ حادثه برای جلوگیری از فروپاشی زندگی.... درد جانسوز است و به قدمت تاریخ. باید کاری کرد... + نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384 5:49 بعد از ظهر توسط سپیده |
امروز مراسم تحلیف کاراموزان وکالت بود.و این سوال که دنبال کردن وکالت اصلا به درد من میخوره یا نه دوباره شدیدا ذهنم رو مشغول کرده.نمیدونم واسه آینده درازمدتم چه برنامه ای بریزم.فعلا تو ذهنمه که بعد از اتمامه فوق برم دنبال هیات علمی شدن.شاید چون دردسرش و دوندگیش کمتر از وکالته.شاید هم برم دنبال کار پژوهش.نمیدونم کدوم درسته و کدومشون جواب میده !!! عجالتا اگه خیلی زحمت بکشم می تونم تحقیق دکتر ممتاز رو درباره(دارفور)به موقع تموم کنم .هنوز که ۵/۴ مونده! ببخشید این دفعه فقط یه خورده غر غر کردم.فکرم و زمانبندیم کاملا به هم ریخته.ولی زود از پسش بر میام.مطمئنم!
+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384 0:27 قبل از ظهر توسط سپیده |
سلام امروز برای سومین بار است که میخواهم وبلاگم رو افتتاح کنم. ولی همیشه شروع کار برام خیلی سخته.یعنی راستش اصلا نمی دونستم چه جوری شروع کنم.مهمترین دلیلش هم اینه که هنوز مطمئن نیستم می خوام وبلاگم در چه قالبی باشه.اجتماعی؟حقوق بشری؟احساسی؟؟ البته ممکنه یکی الان بپرسه تو که نمیدونی چی میخوای بنویسی اصلا چرا وبلاگ باز کردی؟!!منم میتونم در جواب بگم که نیاز به نوشتن.یه جورایی اثبات خودم و شاید هم به خاطر اینکه این دفعه واقعا فکر می کنم یه سپیده ی دیگر شدم!! البته اگه بازم سوال بشه که چرا تو دفتر خاطراتت نمینویسی و اونو گذاشتی تو ویترین ، دیگه جوابی ندارم که بدم!!! فکر میکنم زمان درباره ی روند رشد این نورسیده! بهتر قضاوت کند.فقط امیدوارم به سرنوشت وبلاگ مرحوم که در اثر فعال نبودن بسته شد دچار نشه.... + نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384 1:50 بعد از ظهر توسط سپیده |
|