تبليغاتX
DaisypathNext Anniversary Ticker سپیدۀ دیگر

سپیدۀ دیگر

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 6:47 قبل از ظهر توسط سپیده |


 

 

آزاده جانم ،ننوشتنم از روي كاهلي نيست. عادتي است كه  از نگاه پشت عينك بي تفاوتي  ناشي مي شود.

وقتي اين گونه ميبيني، همه چيز در نظرت كوچك و بي مقدار جلوه ميكند. هيچ بولد و آندر لايني در كار نيست.

آن وقت است كه ميتواني به كهريزك فكر نكني.ميتواني غم در گوشه ذهنت جا بگذاري.نميگويم توانسته ام.اما سعي كرده ام كه خودآگاه براي مدتي فكر نكنم.خسته ام از بغض مانده در گلو با ديدن فيلمي ،شنيدن خبري و زمزمه ي آهنگي. وقتي سعي كني كه نينديشي، زماني كه  انديشه ات تنها آبستن خشم و درد است،

آن وقت نوشتنت دشوار ميشود.و نتيجه روزمره نويسي ميشود كه اگرچه براي از ياد نرفتن ها خوب است،اما تخطئه عزيزي چون تو را در پي دارد.

آزاده جان بر من ببخشا كه در اين روزگار پر حادثه،در اين روزهاي متفاوت،به پشت كوه كارها (و ترجمه ها!) سنگر گرفته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 12:36 بعد از ظهر توسط سپیده |


هرگز نشده بود همه آدمهای یک برهه از زندگیم را در لباس امروز ببینم.انگار که همه را از تونل زمان عبور داده باشی.بزرگ شده.ازدواج کرده و حتی گاها با بچه. و ۴ شنبه این اتفاق افتاد.همه بچه های دانشکده حقوق بعد از گذشت بیش از ۴ سال از فارغ التحصیلی اومده بودند که یا شاید بعد از این همه مدت جشن فارغ التحصیلی بگیرند و یا تجدید دیداری بشه.بعضی که البته کم لطفی کرده بودند و نیومده بودند.بعضی از بد حادثه در دسترس نبودند. بعضی خیلی تغییر کرده بودند تا جایی که به سختی یادت میومد که هستند و قیافه دوره دانشجویی شون رو با حال تطبیق میدادی.و بعضی عین همان زمانها بودند.انگار نه انگار که این وسط حد فاصلی بوده. بعضی هم با هم ازدواج کرده بودند و ذوق میکردیم که هم داماد رو میشناسیم و هم عروس را!

و چیزی که همه درش مشترک بودند حس خوب شادی زایدالوصفی بود که از دیدن هم داشتیم و انگار نه که شوهرمان و یا زنمان الان بغلمان نشسته.میشدیم همان فرد ۵ سال پیش.با همان اخلاق و شوخی ها و خنده ها.

و عکس یادبود با لباس های فارغ التحصیلی گرفتیم تا فارغ التصیل نشده دار فانی را وداع نگوییم!!!

خلاصه زهرا جون واقعا دستت درد نکند.شبی بسیار خوش بود که هنوز از زمزمه خاطراتش لذت میبریم.

به قول وحید عابدینی هم دم بچه های دانشکده حقوق گرم! و البته علوم سیاسی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 6:56 قبل از ظهر توسط سپیده |


اما شعر تو میگه که چشم من

      تو نخ ابره که بارون بزنه

         آخ اگه بارون بزنه

         آخ اگه بارون بزنه.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 6:44 قبل از ظهر توسط سپیده |


                        

آقای موسوی عزیز سلام

می خواستم فقط عرض ادبی کرده باشم وبگویم امروز واقعا افتخار میکنم که به شما رای داده ام.

شاید پیش از انتخابات اگر کسی از من میپرسید که به چه کسی رای خواهم داد ،باز هم نام شما را میگفتم اما با کمی تردید.چرا که واقعا نمیشناختمتان.سال تولد من به دوری دوره ی نخست وزیریتان نبود و من از بین دو کاندیدای اصلاح طلب(که در انتخاب اصلاح طلبان و لزوم شرکت در انتخابات لحظه ای تردید نداشتم)،فقط برای اینکه اجماع بیشتری روی شما بود،به شما رای دادم.شاید حتی ته دلم میلرزید که آیا حتی با انداختن ردای سبز توسط خاتمی شما نماینده خوبی برای این طیف هستید یا نه.

سید بزرگوار

 امروز بعد از چند هفته درگیری و آشوب و خون و... افتخار میکنم که به شما رای دادم.یعنی از زمان اولین بیانیه تان وبعد آمدنتان بین مردم.حس کردم که  این بار کسی واقعا مومن  آمده و پا پس نمیکشد.

ردای سبز واقعا که برازنده تان است.

و دیشب هم اشک حسرت و شوق و غم و شادی یکجا به چشمانم هجوم آورد وقتی به دیدن مادر سهراب رفتید.ممنون که فقط شعار ندادید.ممنون که به تسلای دل مادر عزادار رفتید.ممنونم.

و من هزار بار  دیگر هم که باشد باز به شما رای میدهم.حتی اگر خوانده نشود و یا اکثریت نباشد.با افتخار

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388 6:58 قبل از ظهر توسط سپیده |


دوباره آسمان دیل پر آبو

سیه ابرانه جیر مهتاب کورابو

ستاره دونه دونه رو بیگیفته

عجب امشب بساط غم جورابو....

میدونم یه بار دیگه هم این شعر رو نوشته بودم.اما خیلی به یاد صدای پوررضا بودم و غم این شعر و اینکه چقدر وصف حال است....

+ نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388 12:1 بعد از ظهر توسط سپیده |


گریه ام گرفت. از خواندن آنچه که به قلم دوستانی رفته که شیوا تر از من می نویسند. هر چند که دستمان  از وبلاگشان کوتاه است.اینجا را بخوانید.....

+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 9:41 قبل از ظهر توسط سپیده |


ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 6:51 قبل از ظهر توسط سپیده |


انتخابی عظیم در پیش روست.امیدوارم  که نتیجه آن ارزش این همه شادی مردم را داشته باشد.

بیش از اندک هم صبر میکنم اگر سحر بر آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 9:25 قبل از ظهر توسط سپیده |


روزهایم پر تر از قبل میشوند و من خالی تر از قبل.هم چیز در سطح زندگی جریان دارد.خروشان خروشان.اما دریغ از لحظه ای  که دل بلرزد.آن هم به بهانه ای غیر از اندوه.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 2:1 بعد از ظهر توسط سپیده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384



آنها كه ميخوانم

پگولی
جزيره سرگرداني
باد صبا
سحر خانوم
آقا حسام
سياه مشق
مامي و محمودي
سپيده ديگر اسبق!
آشپز مدرن
ما دو نفر
يه شهروند درجه دو
خانوم خونه
بابونه
سمساري
با مخاطب هاي آشنا
سال بلوا
ايستاده در رنگين كمان
نارنجستان خيال
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin