|
این سپیده پر انرژی.کلاس زبان میره.آشپزی میکنه.پایان نامه تحویل میده.مسافرت میره.و و و فقط تنبله که همه اینها رو مفصل نمی نویسه! + نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387 9:58 قبل از ظهر توسط سپیده |
نمیدونی وقتی چشمات پر خوابه به چه رنگه به چه حاله
مثل یک جام شرابه.... + نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387 11:44 قبل از ظهر توسط سپیده |
داره کم کم ۳ سال میشه.۳ سال....خیلی طولانیه.دلم خیلی تنگ شده.نمی تونم بگم عادت کردم ولی گریه های مدام هیستریکی کمتر به سراغم میاد.وقتی آرومم یاد فلسفه های زندگی همینه و مرگ مهمونیه که در خونه همه رو میزنه میفتم.و امان از لحظاتی که لج میکنم و کوچیک میشم و فقط بابام رو میخوام.انگار نه که بزرگ شدم و خودم مثلا خانوم خونه ام و درسی خوندم و بقیه چیزا.دل آدم که اینا حالیش نمیشه. میشه؟ فقط اینکه خیلی به یادشم.خوش به حالش که یه انسان بود. بزرگ بود.خیلی بزرگ دلم برای صداش یه ذره شده.صدایی که بوی بهار میدهد. پینوشت:مسخره است که امسال هم درست بعد از ۳ سال دقیقا همون روزی میخوام قطار لعنتی رو سوار شم که ۳ سال پیش.همون روزی که برای آخرین بار بوسیدمش. و تا دم در بدرقه کرد ودست تکون دادیم.خداحافظ بابا
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387 9:40 قبل از ظهر توسط سپیده |
چند روز کامل بیخیالی! ۱.هوای خنک شمال با بوی شالیزار های سبز سبز.دلم لک زده بود برای لاهیجان و بام سبزش و پیاده روی کنار استخر.این چند روز حسابی دلی از عزا در آوردم. جای همه دوستان خالی! ۲.قبلش هم عروسی دوست عزیز قدیمی که رفتاراش یک ذره هم تو لباس عروسی عوض نشده بود.آخه مگه عروس به این شیطونی هم باز پیدا میشه؟ ۳.خسرو شکیبایی؟باورم نمیشه.دوره نوجوانیمون پر شده بود از خانه همیشه سبزشان.ما که عاشقی ها و زندگی مشترکمان از زندگی عاشقانه او و عاطفه الگو برداری شده بود.اینکه یاد گرفتیم هنگام دعوا چه معنی داره کسی حرف نزنه! ۴.چه حس خوبی داشتم امروز صبح.همینجوری! + نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 9:15 قبل از ظهر توسط سپیده |
ویززززززززززز صدای ممتد فن کوئل اعصابم رو داره به هم میریزه.عروسی دوست صمیمی قدیمیمه.تارا!توی لباس عروس چه جوری میشی؟نمیتونم تصور کنم یه عروس عشقولانه رو که تو باشی. ویزززززززززززززززز ممتد فن کوئل!سرم یه کم سنگینه.آدمها توی سرم رژه میرن.چه شکلی میشه از شر بغضهای در گلو خلاص شد؟بغضهایی که حتی از خودت رودربایستی داری نشان داده شوند.رو دربایستی یا خجالت یا هر اسم دیگه ای که رویشان بگذاریم. دلم برای سپیده کوچک بی قید دیوانه تنگ شده.برای لحظات فراموشی این دنیا و فراغت خاطر.دلم برای....لعنت به دل! ویزززززز پست آشفته نوشتن هنر نمیخواهد.نه؟من که نگفتم برای چه مینویسم.برای سرریز شدن و ثبت لحظاتی که شاید خودم هم یادم برود چه حسی داشتم اینقدر که مبهم نوشتم. لعنت به این فن کوئل! مرا میبینی و هردم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیادت میشود هردم یاد دیوار اتاق قبلی ام افتادم که در حیاط بود و آزادی نوشتن شعر و هر چیز دیگر بر دیوار سنگی حیاط. حس توصیف اتاق و گنجشکها ی همسایه و درخت خرمالو وبخاری اتاق و آنچه که بر من میگذشت را ندارم.فقط خواستم ذکر یاد همه شان باشد ویززززززززز! + نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 10:17 قبل از ظهر توسط سپیده |
چند شب پیش نوبت خاموشی ما هم شروع شد.اونم ساعت ۱۰ تا ۱۲!از این بدتر نمیشد.وقتی تازه شامتو خوردی و با وجود یه عالمه ظرف نشسته تو ظرفشویی نشستی برنامه مورد علاقت رو ببینی برقها بره.و تو کرمال کوررمال دنبال یه کبریت بگردی تا بتونی به اولین شمع در دسترس برسی. چراغ گردسوز رو که واسه دکور گذاشته بودم و دست بر قضا توش نفت هم ریخته بودم روشن کردم و واسه بابام یه فاتحه خوندم که این همه چیز قدیمی نگه داشته بود.آخه نه این که ما حالا حالا ها مدرن نمیشیم و یهو از وسط ماشین و هواپیما و مایکرو ویو و چایساز باید برگردیم به دوره چوب جمع کردن واسه آتیش و کندن چاه واسه یافتن آبمجبوریم از وسایل عتیقه برای رفع احتیاجات روزمره استفاده کنیم. حالا تو نور شمع گردسوز هم که نشستیم نمیدونیم چی کار کنیم.ما معمولا تو این ساعت تلویزیون رو روشن میکردیم و هر کدوم رو یه کاناپه ولو میشدیم.اما حالا مونده بودیم چی کار کنیم.حرف زدیم،کتاب خوندم،دکمه شلوارم رو که یه ماه بود افتاده بود دوختم... ولی باز برق نیومد. ما هم ساعت ۱۰.۳۰ برای اولین بار تو عمرمون گرفتییم خوابیدیم. نصفه شبی هم خواب دیدم جنگ شروع شده و خانوده ما(من ،مامان،بابا و پگولی )دنبال پناهگاهیم. نگو خاموشی و بوی نفت و... در ضمیر ناخوداگاهم تداعی گر خاموشی های دوره جنگ بوده.و این بچه ترسوی جنگ زده که منم!آخ که دلم واسه خودم و هم نسلام سوخت.آژیر قرمز و خاموشی و آلاخون والاخونی و صدای بمب وووووووو این دفعه هم به خونه ما نخورد! سر پیریمون(اگه زنده بمونیم!) دیگه میخواد چه بلاهایی سرمون بیاد؟ + نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 11:29 قبل از ظهر توسط سپیده |
پگاه می پرسد میدونی کی فوت کرد. از زنگ نابهنگامش و لحنش دلم لرزید.می دانستم که شمایید.از اینکه بار دیگر کتاب جدیدی ازتان خواندم.(کتاب جدید برای من نه شما).از هزار و یک چیز که دلیل نبود ،من فهمیدم.انگار که منتظر باشم،حتی گریه هم نکردم.نه که در دلم گریه نکرده باشم.اما از آن سالی که در غرفه روزبهان اردیبهشت ماه با حسی آمیخته ازحجب و ترس سراغتان را گرفتم و گفتند که مریضید و بیماری به سراغتان آمده.از آن روز منتظر بودم.انتظاری کشنده فقط برای اینکه نشکنم از بهت و حسرت. دلم برای بانویتان می سوخت که شما که همه حرفتان شعر گونه بود را در سکوتی ابدی میدید.چقدر که درد آور است.یاد نامه آخر "۴۰ نامه کوتاه به همسرم"افتادم و اینکه در این حال چقدر تسلایش است. آقای ابراهیمی عزیز.میخواستم حالا فقط ازتان تشکر کنم.حالا که شاید ۲ روز دیگر تنها بالای خاک هستید. برای همه چیز.برای همه جملاتی که با همه جان ،بارها و بارها خواندم. برای همه سالها که در دلم خود را جای مارال گذاشتم و با آلنی و پا به پایش ،زندگی کردم و مبارزه. برای روزهای زندگی با گیله مرد و عسل بانوی آذریش که همیشه فکر میکردم چقدر با من متفاوت است. برای این همه سال زندگی ام با ملاصدرا واندیشیدن با کلام شما. برای هلیا و پروانه ها و فکر به اینکه آیا بازگشت چیزی را خراب نمی کند؟ برای همه زمانهایی که با کلام شما زندگی کرده ام،بزرگ شده ام،تغییر کرده ام و مسیر زندگی ام را با کمکتان دگرگون. آقای ابراهیمی بسیار عزیز.بزرگ مرد.بدرود. + نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 12:26 بعد از ظهر توسط سپیده |
روزگار کودکی بر نگردد دریغا... + نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 2:3 بعد از ظهر توسط سپیده |
در بالای فیش بانکی خواستم تاریخ بگذارم که لحظه ای دستم در نوشتن ۲ خرداد مردد ماند و موجی از خاطره و احساس بود که خورد به صورتم.خواستم از یاد بزرگ مرد ۲ خرداد بنویسم و دلتنگی برای لبخندش که محو نمی شود که پست خزر را دیدم که بسیار شیوا تر از من حرف دل را میزند. + نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 9:26 قبل از ظهر توسط سپیده |
وقتی به گذشته فکر میکنم درگیرش نمیشوم.حس شناور بودن روی آب را دارم.فارغ از همه موجها. فیلم افتر سانست! يا يه چيزي در همين مايه ها بود كه هفته پيش كانال جم داشت نشون مي داد.حس همون دختره رو دارم.آزاد و بي خيال و در گير حال. نه حتي يه لحظه عقب يا جلو. فكر ميكنم اگه آدم بتونه خودش رو وراي حوادث ببينه، حس غم و اندوه و شوق بي حد درگيرش نمي كنند. كاش هميشه همينطور باشم! پ.ن:ضمنا از بعضي از قسمت هاي ديالوگ هاش خيلي خوشم اومد ولي به دلايل امنيتي نميتونم بنويسم.امان از خودسانسوري! + نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 12:23 بعد از ظهر توسط سپیده |
|