![]() |
![]() |
|
|
بعد از مدتها گذرم به این خانه قدیمی افتاده است.روزهای پر از هیجان گذشته را خواندم که چگونه لحظه شماری می کردم برای آمدن پسرکم.
اما این روز های شلوغم را می بینم که هیچ شباهتی به تصور قبلیم ندارد.روز های شلوغی که غرق در عشق پسرم هستم اما فرصت نفس کشیدن هم گاه دریغ شده است.خوشم.از عطرش مستم .جسما خسته ام.روحا در اوجم. عزیز ترین هدیه هستی سرخوشم از وجودت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 مهر1390ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط سپیده |
|
|
پسرکم .دروغ نیست اگر بگویم از لحظه لحظه با تو بودن لذت می برم.از حرکات مداومت که نویدبخش سلامت و البته شیطنت توست. برایم عادی نشده است.هر بار که تکانت را حس میکنم با خودم فکر میکنم یعنی این تویی.معجزه ای کوچک که در درونم رشد می کند و می بالد.
شاید همه اینها را در کتابهای زیست خوانده بودم و نمرات خوبی هم گرفته بودم.اما شگفتی من از تکامل و رشد تو بی حد است.یادم نمی رود لحظه ای را که خواندم تو فقط ۳ لایه سلول هستی که هر لایه به اعضایی از بدنت تبدیل می شود و من با شگفتی تمام از خدا خواستم که همه آن سلول های کوچک را راهنمایی کند که در جای درست بنشینند.آخر از کجا می خواهند بفهمند که باید پوست باشند و نه قلب؟؟ اما حالایقین دارم از اینکه تو جوجه آرام من هستی و چشم داری و ۵ انگشت.پلک می زنی و سکسکه می کنی و به مادری که عاشقت است لگد می زنی.ممنونم از خدا و می خواهم در ادامه راه هم کمکت کند.جوجه جان قسمت دشوار ماجرا بعد از آمدن به این دنیاست و آموختن مهارتهای زندگی.پیدا کردن راه غلبه بر مشکلات و قبول آنچه که خارج از توانت است.می آموزمت که قوی باشی و مهربان.با عصاره داشته هایم سیرابت می کنم.قول می دهم که همه توانم را به کار گیرم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط سپیده |
|
|
۱.نمی دانم این روزها را چگونه ثبت کنم که برای تو بماند.که بدانی هر لحظه مان چکونه می گذرد .در چه فضایی. خوشبختی هر روزه ام را لمس کنی.شوق بی حدم از تکان دادن کریر و تصور آرامشت از تکان های مداوم آن.
جوجه جان می خواهم فضای امروزمان را ببینی.کاش که بتوانم برایت تصویر کنم ۲. عادت می کنیم را که خواندم سرخوش از نثر روانش شدم.. با خواندن چراغها را من خاموش می کنم حق دادم به داورانی که این همه جوایز را به او داده اند. نمی دانم چرا داستان های با تم زنانخ اینقدر مرا جذب می کند. کششم به دیگر کتابها مدام کاسته می شود ۳. دو روز تعطیلی خوش تمام شد.حس عصر سیزده بدر را دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط سپیده |
|
|
هوای اردیبهشتی این روزها مرا می برد به حال و هوای دم غروب دانشکده.به کلاسهایی که یکی در میان خالی بودند.به ذوق تکراری ام از روشن شدن به یکباره چراغهای حیاط.به طعم چای داغ که خوشی مجنون گونه مرا تکمیل میکرد.به خیابان های سبز که قدم زدن های دو نفره را می طلبد.
اما این روزهای من کاملا متفاوتند.سبزی درختان همان است و باران های ناگهانی همان.اما من روزگارم را با امیدی که در دلم جوانه زده است میگذرانم. ثانیه به ثانیه ام را به خود مشغول کرده است.شادی و نگرانی هایش.تصور آینده. نمی خواهم حسرت گذشته را بخورم.حس میکنم خیانت است.اما نمی دانم چه کنم با این دلم که در هوای دانشکده عزیزمان مانده است و بوی کاجستان از یادش نمی رود؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط سپیده |
|
|
این روزها تمام زندگی ام حول محور تو می چرخد.ساعتی نیست که به یادت نباشم.شادی و نگرانی توام را برایم هدیه آوردی.گاه تو را تصور میکنم که در آغوشت گرفته ام و از بویت سرمستم.گاه از لحظاتی که رابطه ام با تو را نمی توانم تنظیم کنم وحشت میکنم.از آمدنت می ترسم و در عین حال لحظه شماری می کنم.لباسهایت را در آغوش میکشم و خوشی زاید الوصفی سراسر وجودم را میگیرد.یعنی به زودی این لباسها بوی تو را میگیرد؟باورم نمی شود
عزیز من.عزیز ترینم.می دانی چقدر به یادت هستم؟می دانی چقدر به یادت هستیم؟.همه مان. مواظب خودت باش پسرکم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط سپیده |
|
|
حس و حال نوشتن ندارم.بهانه ننوشتن هم تا بخواهید هست.اما نمی خواهم در اینجا بگویم که بگویند اینها که فقط بهانه است.ولی اینجا را هم نمی بندم .دوست دارم وبلاگم را.خاطره 5 سال زندگیم است.به همه دوستان هم کماکان سر می زنم.احتمالا یکی دو ماه دیگر بر میگردم.با یک سپیده ی دیگر.می دانم که متحول شده ام تا آن وقت.فقط مرا فراموش نکنید که وقتی آمدم نیاز به معرفی مجدد نباشد.
می بینمتان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط سپیده |
|
|
ذوق کرده ام از سرعت باز شدن صفحات . این روزها خبر های خوب مدام می رسند. چه خوب که پشت هم می ایند.خوشحالم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 بهمن1389ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط سپیده |
|
|
بعد از 2 سال درس دادن در اين دانشگاه ،ليست نمرات را كه ميگيرم،ميبينم به جاي اسم استاد ،اسم پدرم را زده اند!!!! نام خانوادگي را هم خلاصه فرموده اند.
يك لحظه شوكه مي شوم.بعد خنده ام ميگيرد. خوب است ديگر بابا جان.همه ي زحمات و سر و كله زدن هايم به پاي تو تمام شده است! نوش جان ![چشمک] |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط سپیده |
|
|
1.دستم به نوشتن نمي رود.دلم هم.نمي خواهم بهانه بگيرم كه از ننوشتن وبلاگيست كه مي خواندم و دوستي كه هر روز با او صحبت ميكردم.هر چه هست بي تفاوتي در چشمهايم لانه كرده.
2.اگر با كسي كه بيمار شده روبرو مي شويم،علي القاعده نبايد ترديد را در چشمهايتان بخواند.بايد به سر سختي كوه خود را نشان دهي و نگويي كه نگرانش هستي. حتي اگر اين دوست،دوست نا ديده اي باشد كه تو هر روز با او زندگي كردي و فكر ميكني كه او را چقدر مي شناسي.حتي بيشتر از آشنايانت. من هم از روي عقلانيت البته چنين عكس العملي نشان دادم. اما شايد بهتر بود كه ميگفتم چقدر ناراحتم.نه تنها براي تشخيص پزشك(كه اميدوارم اشتباه باشد)و بيماري احتمالي (كه مطمئنم شفا مي يابي).بلكه براي همه روزهايي كه ناگهان زندگيت زير و رو مي شود. براي آن لحظه كه پيش از آن رودخانه زندگي آرام جريان داشته و ناگهان طوفان مي شود و ديگر زندگي سابق برايت رويا مي شود. ميداني دوستم.آخر من هم اين روزها را مي شناسم.اين لحظه ها كه رسالتي عظيم در زندگي بر عهده دارند و اغلب چه نا ميمون سر مي رسند.اميدوارم بگذرد. برايت نگرانم دخترك آجيلي!
3.خواهركم در جشن تولدم سي دي به من داد براي بزم و طرب آن شب. اما در فولدرهاي ديگرش از معين و ستار و... پر شده بود.چند روزيست سر خوشم با شنيدن آهنك هاي قديمي عزيز ستار.چادر نماز گل گلي!
4.اين آنفولانزاي لعنتي دست از سرم بر نمي دارد.فرني و نشاسته و سوپ و شلغم و عرق پونه و انواع گياهان دارويي را امتحان كرده ام.افاقه نمي كند! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط سپیده |
|
|
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف تا سرانجامم چنين ديدي در دلم باريد ... اي افسوس بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزد روحم از سرماي تنهائي مي خزد در ظلمت قلبم وحشت دنياي تنهائي
ديگرم گرمي نمي بخشي عشق، اي خورشيد يخ بسته سينه ام صحراي نوميديست خسته ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد شعر، اي شيطان افسونكار عاقبت زين خواب دردآلود جان من بيدار شد، بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم ديدم افسون سرابي بود آنچه مي گشتم به دنبالش واي بر من، نقش خوابي بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي لحظه اي درهاي دوزخ را تا به كي در دل نهان سازم حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را كاو پياپي در غروب افسرد آفتاب بي غروب من! اي ديغا، درجنوب! افسرد
بعد از او ديگر چه مي جويم؟ بعد از او ديگر چه مي پايم؟ اشك سردي تا بيفشانم گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف مي بارد پشت شيشه برف مي بارد در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه مي كارد. فروغ پ.ن: در كنار شادي دانه برفهاي رقصان، يك غصه ي آرامي در قلبم جريان دارد.نپرسيد از چيست.چون خودم هم نمي دانم. پ.ن 2:اين شعر را اول بار از بابا شنيدم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 دی1389ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط سپیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|