تبليغاتX
DaisypathNext Anniversary Ticker سپیدۀ دیگر

سپیدۀ دیگر

گریه ام گرفت. از خواندن آنچه که به قلم دوستانی رفته که شیوا تر از من می نویسند. هر چند که دستمان  از وبلاگشان کوتاه است.اینجا را بخوانید.....

+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 9:41 قبل از ظهر توسط سپیده |


ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم

نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 6:51 قبل از ظهر توسط سپیده |


انتخابی عظیم در پیش روست.امیدوارم  که نتیجه آن ارزش این همه شادی مردم را داشته باشد.

بیش از اندک هم صبر میکنم اگر سحر بر آید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388 9:25 قبل از ظهر توسط سپیده |


روزهایم پر تر از قبل میشوند و من خالی تر از قبل.هم چیز در سطح زندگی جریان دارد.خروشان خروشان.اما دریغ از لحظه ای  که دل بلرزد.آن هم به بهانه ای غیر از اندوه.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 2:1 بعد از ظهر توسط سپیده |


نمیدونم چرا سرم خلوت نمی شه.هر روز از صیح تا شب بین اداره و خونه و کلاس زبان و دانشگاه سرگردونم آخرش هم از هیچ کدوم از کارهام هم راضی نیستم.

۱.نمایشگاه کتاب امسال رو با یکی از دوستام رفتم.نمیدونم شاید حس انجام وظیفه بود وگرنه انقدر خسته بودم که اصلا حال راه رفتن نداشتم.خیلی خیلی هم همه جا شلوغ بود.منم فقط اونایی که خلوت بودند رو نگاه کردم که طبیعتا اون چند تا انتشارات فیوریت جزوشون نبود.ولی خوب باز هم از اونجایی که من کتاب ببینم حتما خرید میکنم یه چند تا کتابی گرفتم ولی در مجموع خیلی راضی کننده نبود.

۲.روز معلم بچه های کلاسم بهم یه عطر دادند.نوشتم که یادم بماند که چقدر خوشحال شدم .نه تنها از اینکه خیلی خوشبو بود و بچه ها این لطف رو به من داشتند بات آلسو  من همه عطر هام رو در ماجرای یک دزدی از دست داده بودم و فقط یه عطر بعدش خریده بودم.حالا شد ۲ تا!!

۳. الان چیزی یادم نمیاد دیگه .

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 6:46 قبل از ظهر توسط سپیده |


نمیدونم چرا این مدت این قدر بی حوصله ام.اصلا حس نوشتن ندارم.بر عکس همه ی بهار ها کسلی و خواب آلودگی بهاری روم اثر گذاشته.

دلم میخواد یه مدت سرم خلوت باشه.نه خیلی حس کلاس زبان رو دارم نه تیچینگ ! نه اداره!

خموده ای خسته که منم!

پینوشت:یک ورک شاپ خوب رفتیم.آزاده جان ممنون که بودی.بیشتر از ورک شاپ از بودن در کنار تو لذت بردم عزیز.

تنها کار بیهوده ای که این مدت بی وقفه انجام میدادم گشت و گذار در فیس بوک بود و سرچینگ برای اپلای!

راستی چه خنده دار میشن کلمات انگلیسی که به فارسی نوشته می شوند!بای!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 1:51 بعد از ظهر توسط سپیده |


نوبهار است و شده باز دل من دیوونه

                                      گل پونه نعنا پونه.....

        

 نوروز خجسته

+ نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388 7:33 قبل از ظهر توسط سپیده |


۱.بهار با قدمهای آهسته پیش میآید و من آهسته آهسته عقب میروم.دلشوره اسفند ماه شدید به جانم افتاده.من مانده ام و کوهی از کارهای نکرده که نمیدانم از کجا بیاغازم! حس عیدی ۱۵ روزه را دارم نه ۴ روزه که با سر کار آمدن خراب شود.

۲.کسی به زیر خاک رفت که قسمتی از کودکیم بود.کسی که سالها بود ندیده بودمش و فکر میکردم شاید روزی شاید اتفاقی هم که شده ببینمش.که نشد .مراسم تدفینش غریبانه تر از آن بود که میبایست.خداحافظ عمو....

۳.تعطیلاتمان را با دوستان میگذرانیم و چه خوب که آنها هنوز هستند.

۴.آزاده جانم.قوی باش و صیور.میدانم که طاقت میاری.میدانم که خدا به اندازه تحمل هر کس درد یدهد و اشکال از اینجاست که تحملت زیاد است.

آزاده جانم.دوستت دارم.با قانون جذب و هر چه قانون دیگر که بلدم پیش آمدن راه درست را برایت مب خواهم.

آزاده گلم

+ نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 7:3 قبل از ظهر توسط سپیده |


لعنت به این سالها که میگذردو تو در ۵۴ سالگی متوقف شده ای.... چرا ۵۷ نه؟ وای از این درد.

برای تمام این سالها که تو نیستی دلم برای خودم میسوزد و برای تو که مستحق زندگی بودی .بیشتر از خیلی ها.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 1:58 بعد از ظهر توسط سپیده |


نمی دانم شما گذرتان به دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران افتاده  است. و اگر از خیل همان ها هستید کدام ورودی ها را دیده اید؟

من شاید زمانی به آنجا قدم گذاشتم که حوادث ۱۸ تیر چند سالی گذشته بود.اما هنوز سالگردش برگذار می شد.نسل قبل از من برایم نمونه های دانشجویان واقعی بودند. همانها که در ذهنم به عنوان دانشجو تصور کرده بودم. فعالیت سیاسی میکردند.کلاس تعطیل کرده بودند.به کار های خرق عادت دست زده بودند.کتاب در نمایشگاه کتاب فروخته بودند و و و  و همه کارهایی که من آرزو داشتم انجامشان دهم.

ما هم همه شان را به اسم میشناختیم.به شب شعرهایشان میرفتیم .وقتی شعر آدم برفی را می خواند از شوق لبریز میشدیم.شعر مریم را چقدر خواندیم. وقتی با یکی شان حرف میزدیم حس خجالت و شرم با آن بود.نگاه کن فلان سال بالایی با من حرف زد یا از خاطرات کودکی اش گفت.

برایم جالب بود.حرف زدن با هر کدامشان را میگویم.برایم معنی دانشجو بودند.وقتی پای داستان ۱۸ تیر هر کدامشان مینشستم انگار که پدربزرگم خاطرات مصدق را بگوید.چقدر دور از ذهن.یعنی آن چند روز چه شده بود؟؟

هر کدامشان برایم اسطوره بودند.مگر میشد بروی از استاد ها گدایی کنی؟مگر میشد؟آن پسر با موهابی آشفته که میگفتند فلسفه میخواند و همیشه بوی خوب پیپش آدم را مست میکرد.مگر چقدر میشود مثل او را پیدا کرد؟ یا هر کدام دیگرشان را.مثل آن دختر که سر کلاس معلم معارف با او بحث از مثنوی معنوی میکرد و ما ذوق میکردیم. همه کارهایشان و افکارشان برایم عزیز بود و دور از ذهن.نزدیکی من به آن مثل نزدیکی خواننده یک کتاب تاریخی با داریوش بود!

تا اینکه من با یکی از آنها آشنا تر و آشناتر شدم و از طریق او با گروهیشان. و باز از این گروه با کسی نزدیک تر و نزدیکتر شدم تا او شد همخانه من.... من؟او؟عجیب بود.شاید اصلا روزی تصورش را هم نمیکردم.هر چه شنیده بودم از بزرگی او بود و احترامی که همه برایش قائل بودند.ورودی های مختلف.

و از دریچه چشم او که به صداقت و مردانگیش همه قسم میخوردند باز همان اسطوره هایم را دیدم.یعنی همان ها بودند؟؟ مگر میشود.این همه اعتیاد.این همه رذالت.خیانت؟؟؟؟!!!!باورکردنی نبود.اسطوره هایم پودر شدند.شدند آدم های خاکی که همه در برهه ای از زمان در جایی گرد هم آمده بودند.فقط همین.بعضی قابل احترام.بعضی نه. به همین سادگی.ولی واقعیت داشت که یا آن واقعیات هم باز هم شخصیت هایی تکثیر شده نیستند.از هر کدامشان (که متاسفانه نمیتوانم اسم ببرم)فقط یکی است.مثل هیچ کدام را نمیتوان یافت.چه خوب چه بد.

و هنوز برایم عزیزند و خاطرات دوران خوش!

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 7:6 قبل از ظهر توسط سپیده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384



آنها كه ميخوانم

پگولی
جزيره سرگرداني
باد صبا
سحر خانوم
آقا حسام
سياه مشق
مامي و محمودي
سپيده ديگر اسبق!
آشپز مدرن
ما دو نفر
يه شهروند درجه دو
خانوم خونه
بابونه
سمساري
با مخاطب هاي آشنا
سال بلوا
ايستاده در رنگين كمان
نارنجستان خيال
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin